قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2739

تاريخ الفي ( فارسى )

اعراب يكى از سپاهيان سلطان را به پنج قيراط فروخته نان و هريسه خوردند . القصّه ، خليفه ، المستظهر باللّه ، هرچند در مقام مصالحه مىشد به هيچ وجه صورت نمىبست و در هر مرتبه مانعى به هم مىرسيد ، تا آنكه مهّم به آنجا كشيد كه در هفتم شهر رجب اين سال از زعفرانيّه كوچ كرده متوجّه حلّه شد و از آن جانب سيف الدّوله نيز با لشكرى انبوه از سوار و پياده تا به قريهء مطرآباد آمده سپاه خود را فرمود كه مسلّح و مكمّل شده مستعد قتال و جدال گردند ، كه در اين اثنا ، پسر عمّ سيف الدّوله ، ثابت بن سلطان بن ديكن ، كس به خدمت سلطان فرستاده امان طلبيد . سلطان التماس او را قبول نموده جهت او امان‌نامه فرستاد . چون ثابت به ملازمت سلطان رسيد ، به عنايات پادشاهانه سرافراز گشت و سلطان جاى سيف الدّوله را به او وعده فرمود . در اين وقت ، بنى برسق و علاء الدّوله ابو كالنجار گرشاسب و علىّ بن قوام ابو جعفر كاكويه با سپاه انبوه به اردوى سلطان محمّد پيوسته در سلك امراى او انتظام يافتند . و روز ديگر ، نهم شهر رجب ، حكم سلطان شد كه سپاه از آب گذشته مهّم سيف الدّوله را فيصل دهند . القصّه ، بعد از گذشتن سپاه سلطان از آب ، جانبين صفوف قتال آراسته شروع در جنگ كردند . اتّفاقا ، در ابتدا باد از پيش روى سلطان محمّد بود و بعد از يك لحظه باد برگشته از پس پشت سپاه سلطان و در برابر لشكر سيف الدّوله وزيدن گرفت و اين معنى ، از آثار ظفر سپاه سلطان بود . مع هذا در حملهء اوّل ده هزار تيرانداز از سپاه سلطان پيش آمده به شپهء تير سپاه سيف الدّوله را واپس نشانيدند . چون عربان تيراندازى تركان را مشاهده نمودند عبّاده و خفاجه كه اكثر سپاه سيف الدّوله بودند ، يكبارگى روى از معركه تافته متفرّق شدند و سيف الدّوله بر اسب « مهلوب » نام كه مثل آن اسب در آن ايّام در عرب يافت نمىشد ، سوار شده فرياد : يا آل خزيمه ، يا آل باشره ، يا آل فرعون مىكرد ، امّا هيچ‌كس به فرياد او نمىرسيد . تا آنكه اسب مهلوب را به تير مجروح ساختند . سيف الدّوله از آن اسب پياده شده خود را به اسب ديگر ، كه يكى از مقرّبان او ابو نصر بن تفاحه « 1 » سوار بود ، رسانيد . و امير احمد كه يكى از امراى سلطان محمّد بود آن اسب مهلوب را با وجود كثرت زخم در كشتى سوار كرده به جانب بغداد فرستاد ، امّا در راه بمرد . آخر الأمر ، چون سيف الدّوله ديد كه بيرون رفتن از اين معركه از جمله محالات است ، بالضّروره ، بر أتراك حمله آورد . در اثناى گيرودار ، يكى از غلامان ترك ، كه او را « بزغش »

--> ( 1 ) . ق : بقاحه ؛ ش : نفاحه .